خدا را دوست دارم
چون بدون آن عشق نيست
عشق را دوست دارم
چون بدون آن زندگي نيست
زندگي را دوست دارم
چون بدون آن تو نيستي
تو را دوست دارم
چون بدون تو من نيستم
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با
عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين
موقع ش تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل
مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد
مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود
نوشته شده توسط محمد رضا رایکا |
لينک ثابت
|دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386|